تبليغاتX
حکایت دلی که سنگ شد -
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را.
کارهام شده مثل کارهای پت و مت.هر کاری که می کنم معنی عکس می ده .می خوام بهش بفهمونم

دوسش دارم فکر می کنه ازش متنفرم .می خوام به طرف بگم حالم ازش بهم میخوره تو چشام عشق

می خونه.می خوام برم بالا سقوط می کنم .می خوام برم پایین صعود می کنم.شبها تا صبح بیدارم و

برنامه های رادیو رو از بر می کنم و روز ها رو تقریبا کامل خوابم.روز های زندگی ام غرق روزمرگی

شدن.هر روز به خودم قول میدم که از فردا دیگه کولاک می کنم و هر روز یه برنامه بلند بالا برای فردا.

این فردا کی می خواد بیاد نمی دونم .اگه هم با نذر و نیاز و کمک خدا دو روز بیام رو فرم ماشاالله انقدر

موضوع جدید پیش میاد و فقط هم توی همون روز سنگ از اسمون می افته که برای جا زدن هیچ شرمی

نمی مونه.واقعا از این وضع زندگی .....که نه.......مردگی خسته شدم.می ترسم فقط می ترسم یه روزی

واقعا به خودم بیام که زندگی ام تموم شده .من از بیهوده مردن متنفرم .مهم نیست چقدر دیگه زنده ام

فقط این مهمه که تو زمان حیاتم نمی خوام اینشتن بشم ولی حد اقل ادم باشم و ادم بمیرم و حتی با

نوشتن یک جمله هم که شده دردی از درد این مردم کم کنم.

به هر حال

 عزیزان    جوون    دلمرده    روزمرگی زده     نا امید

یادتون نره هر روز با گذشتنش یه روز از عمر کوتاهتون کوتاهتر می کنه.

روزتون مبارک.

 پ.ن "درد دلی بیش نبود .

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:48  توسط ماجولیکا  |