تبليغاتX
حکایت دلی که سنگ شد -
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را.
 

من می خوام تموم قانون های دنیا رو بشکونم

عاشق نفرت باشم و از عشقم متنفر

چراغ قرمز رد کنم و پشت چراغ سبز بایستم

به وطن بگم غربت و به غربت بگم وطن

به سیاه بگم سفید و به سفید بگم سیاه

سوار ماشین نشم و برای الاغ سواری گواهینامه بگیرم

تو تعطیلات مثل سوسک بیوفتم روی کتاب و موقع

امتحانام برم سفر

 

تو عزا لباس سفید بپوشم و شب عروسی ام لباس

مشکی

وقتی خوشحالم گریه کنم و وقتی غمگینم بخندم

یه زیر دریایی بسازم و باهاش برم بیابون گردی

می خوام تو حیاط خونمون چاه بزنم و توش حموم کنم

شایدم سرم بکنم توش و گاهی باهاش درد دل کنم

تو ساحل دریای خزر پرورش موز راه بندازم و تو دشت

کویر قزل الا پرورش بدم

می خوام برم افغانستان ادامه تحصیل بدم

شایدم یه روز بخوام ادم بزرگی بشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 16:51  توسط ماجولیکا  |